سلام دوباره!

خرید بک لینک


تصمیمهای بزرگ ارادههای بزرگ میخواهند. ارادههای بزرگ از کجا میآیند؟ شاید از آرمانهای بزرگ. شاید از ایمانهای قوی. شاید از امیدهای زیاد...

سلام دوباره!...

ما را در سایت سلام دوباره! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45

دونستن بعضی حقایق در یک مورد خاص آزارم میده. از اینکه میبینم بقیه نمیدونن اون حقایق رو و سرسختانه مقاومت میکنن در برابر فهمیدنش زجر میکشم. یه حسی مثل خدا بودن تو بازی مافیا. همیشه به نظرم خدا سختترین نقش مافیا بوده. اینکه از یه سطح بالاتر حقیقت رو بدونی و ببینی و مجبور باشی به روی خودت نیاری...

خیلی سخته!

سلام دوباره!...

ما را در سایت سلام دوباره! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45

هر سال از اول تیر شمارش معکوس من شروع میشد... شمارش معکوسی که به ۱۸ تیر ختم میشد. شوق تولدم را داشتم. شوق رسیدن روزی که مال من است. روزی که در آن همه بهم لبخند میزنند و مهربانانه نگاهم میکنند. تولد پارسالم، حال دلم خیلی خوش بود... امسال شاید اولین تولدی بود که فراموشش کرده بودم. نه تنها شمارش معکوس نکردم برایش، که حتی دیشب که دوستان عزیزم بهم تبریک تولد سلام دوباره!...

ما را در سایت سلام دوباره! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45

جمعه, ۲۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۷ ب.ظ بابا صدام میکنه: نمیخوای یه چای بدی به من؟ داری میری امشب ها... تو استکان کوچک لب برگشتهی کمرباریک مورد علاقهی بابا چای میریزم و بلورهای نبات را در آن هم میزنم. بابا میگه: نمیشه اینجور که... حالا از فردا ما هر هندونهای میبینیم باز یاد تو میافتیم. نمیشه تو یاد ما نیفتی که! تو هم چای میخوری یاد ما بیفت. میخندم سلام دوباره!...

ما را در سایت سلام دوباره! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45

ساعتها با خودم کلنجار رفتم. مغزم میگفت: این همه نوشتهاند، دیگر چه نیازی هست به نوشتنِ تو؟ قلبم کودکانه میگفت بنویس... بنویس که حداقل دینی که به گردنت دارد همین نوشتن است...دوم راهنمایی بودم به گمانم. تازه تابستان شروع شده بود و رها از درسهای مدرسه پناه برده بودم به کتابخانهی مرکزی شهرداری در دروازه دولت اصفهان. نشسته بودم پشت یک میز و بند و بساط شیمی سلام دوباره!...

ما را در سایت سلام دوباره! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 109 تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45

صدای دسته از پشت پنجره مرا از پشت میز تحریرم در طبقهی سوم خوابگاه سارا، از روز هشتم مهرماه ۹۶ برمیدارد و میبرد به روزهای محرم سالهای دور قبل از ۸۰ و اوایل دهه ۸۰، ایستاده در کنارههای خیابان خاقانی، گمشده بین جمعیت همسایههای ارمنی که سال به سال میایستادند به تماشای دستههای عزاداری همسایههای مسلمانشان... شام غریبان را چطور تنهای تنها در خوابگاه بگذ سلام دوباره!...

ما را در سایت سلام دوباره! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45


بعد از ۳ماه به زندگی عادیم برگشتم :))

آیلتسم رو دادم. دیگه ببینیم نتیجه چی میشه...

یکی از ترسهای همیشگی زندگی من (و احتمالا یکی از اصلیترین دلایلی که ۳سال پیش اپلای نکردم)، همین امتحان زبان بود. نمیدونم این وحشت بزرگ از کجا میومد. با اینکه همیشه زبانم خوب بود تو کانون زبان ترس عجیبی از تافل و آیلتس داشتم. احتمالا بیشتر از هرچیزی واسه اسپیکینگشون! دیگه ببینیم نتیجه خوبه یا باید دوباره بدم :(

سلام دوباره!...

ما را در سایت سلام دوباره! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 92 تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45


چه حرف قشنگی زد سارا بهم!

«بهترین وقت برای اینکه آدم خودش رو به خودش ثابت کنه، وقتاییه که زمین میخوره. اینکه بعد از زمین خوردن بتونه دوباره پاشه و وایسه سر پاش، باعث میشه همیشه با فکر کردن بهش نسبت به خودش حس خوبی پیدا کنه و به خودش افتخار کنه.»

چاره چیه؟ نمیتونم بشینم رو زمین گریه کنم که. باید پاشم و دنبال راه حل بگردم.

سلام دوباره!...

ما را در سایت سلام دوباره! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 85 تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45

نشستم وسط آزمایشگاه با بغض تو گلو و چشمای خیس. چنان خستهم از دانشگاه و استادام و کارم که اگر ترم ۵ نبودم هر آن ممکن بود برم انصراف بدم.من اگر از تا چند ماه دیگه بلایی سر خودم آوردم بدونید که ربطی به نهنگ آبی نداشته. از دست استادام بوده. چنان خسته و کلافهم که دلم میخواد از خواب بپرم و ببینم که کل این ۲سال و خردهای ارشدم کابوسی بیش نبوده و الان هنوز همون سلام دوباره!...

ما را در سایت سلام دوباره! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45

سلااام! پریشب دوست عزیزی که اینجا رو احتمالا میخونه هنوز بهم یادآوری کرد که بیام و آخرین پست وبلاگم رو بخونم. اومدم و خوندم و یه لبخند بزرگ نشست روی لبم و قصد کردم دوباره بنویسم. از این ۵ ماه اگر بخوام بنویسم، اینقدر زیاد میشه که کسی حوصله نمیکنه بخونه. با آدمای جدید دوست شدم. با تفکرات جدید آشنا شدم. دوستامو زندانی کردن. برای آزادیشون لحظهشماری کردم. سلام دوباره!...

ما را در سایت سلام دوباره! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45

صفحه بندی